تبليغاتX
شرح پریشانی
مجموعه علایق و سلایق محمد میری

صبحدم ، زود زود زود آمد

يك نفر كه هواي رفتن داشت

اتهامي عجيب بر من بود

يكنفر كه اشاره بر من داشت

دستهايم چه زود خوابيدند

استخوانم به جاش لق مي خورد

اتهامي بزرگ بر من بود

جلد زندگي ورق مي خورد

 

بعد از اين جلوه هاي برتر بود

يك حديث قديم و تكراري

گونه هاي رسيده ء من بود

تير و تخته و غسل اجباري

 

شهر مثل هميشه ابري بود

من كه توي كجاوه دم كردم

دوستانم مرا كمك كردند

رو تن جاده قد علم كردم

 

اين صدا ها كه آشنا هستند

دست از اين كجاوه بر داريد

يكنفر...آه كه مي سپارد جان

جان او را دوباره بر داريد

 

اين طرفها هميشه باران است

خاك اينجا چه خيس و آدمگير!

هم اتاقي ، بگو كه آيا تو...

تو هماني؟ ترابِ دامنگير؟!

 

واي! من را به خويش مگذاريد

من مگر كه ؟ مگر که را دارم؟

خاك تيره تو دست بر دار ... آي

من كجا طاقت تو را دارم !

 

شب شده، شب خدا ، همه رفتند

من ولي تا هميشه اين زيرم

من كه با يك تلاش بي حاصل

توي اين ملافه در گيرم

 

من كه هي هي پي تو مي گشتم

دستهايم مرا جوابم كرد

بازوان نحيف و بي جانم

بار ديگر مرا مجابم كرد

 

مورها گرسنه هستند آه

چشم من را كه سر دري كردند

كرمهايي  نجيب و آهسته

مغز من را مخدري كردند

 

بعد من را دوباره هل دادند

يك ترازو به شانه آوردي

من كه حالا مقابلت هستم

صد قواره بهانه آوردي

 

پشت ميز محاكمه هستي

تو دوباره دوباره لج كردي

گفته بودي كه من ولنگارم

سنگ شاهين من، تو كج كردي

 

جلد زندگي ورق مي خورد

راه برگشت من كه سد مي شد

اتهامي بزرگ بر من بود

اتهامي كه مستند مي شد

 

من همينجا كه مات و مبهوتم

من مگر نه كه آدمي شد بود؟

صد معاصي كه اين و آن كردند

من ! چرا من جهنمي شد بود؟

 

يا محول حلول و الاحوال

من از اين خاك داغ مي ترسم

يا محول حلول و الاحوال

من از اين پاك داغ مي ترسم

 

تو همينجا مقابلم هستی

با من از درد بندگي گفتي

زندگي ها تمام عشقت بود

مردگي را تو زندگي گفتي

 

يا مقلب قلوب و الابصار

عشق يعني قشنگ و قرمز رنگ

عشق يعني تويي كه اينجايی

عشق يعني ، هميشه با من جنگ

 

درد يعني جهنمي بي تو

درد يعني مني كه پوسيدم

درد يعني هميشه ، هر لحظه

درد يعني . . . ترا نبوسيدم

 

تو،تويي تو به خواب من هستی

تو ولي تو تو نوبري اما

من دوباره اسير اين خاكم

با دلي كه صنوبري،اما...

 

بايد از اين هميشه برگشتن

بايد اينجا بهانه را شل داد

گرچه اينجا هميشه بي تاب است

مي شود اين جوانه را گل داد

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 21:22 | لینک  | 

۱۸ تیر در راه است..

تو که با عاشقان درد آشنایی

تو که هم بغض و هم زنجیر مایی

ببین خون عزیزان را به دیوار

بزن شیپور صبح روشنایی...

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 17:17 | لینک  | 

چون بچه خوبی بودی و با ادب بودی و دوستام ازت راضی بودن یه شعر دیگه واست میذارم تا حالشو ببری، اگه قول بدی اخلاقتو خوب کنی بازم واست شعر میزنم به دیوار..

 

امشب بخند، خنده تو ديدني ترين

يا نه، شبيه حادثه اي گفتني ترين

امشب بخند حادثه اي بارور شود

سنگيني سكوت تو از مرگ برترين

باور نمي كني كه تو، من، تو نمي شوم

يا من به پيش چشم تو اينبار بهترين

امشب بخند ثانيه هاي كبود و زرد

و... من شبيه عيسي و تو شام آخرين

اينجا غزل غزل كه تو چشمت به خواب داد

يك دسته گل به عادت سابق به آب داد

امشب برقص آيينه اي دربدر شود

شايد كسي به هيبت شيطان پدر شود

قدري بخند طاقت شيون نمانده است

حتا رمق براي نمردن نمانده است

امشب تمام حادثه طاعون گرفته است

اين چشم تو كه رنگ شبيخون گرفته است

قدري برقص دور تسلسل بنا كني

حتا نشد شبي كه به قولت وفا كني

يك دست جام باده و يك دست دست او

رقصي چنين ميانه ميدان آخرين

«رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست»

رقصي شبيه خلقت آدم صد آفرين

 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 1:18 | لینک  | 


قابل توجه کسانی که به معادلات خطی مرتبه اول ارادت خاصی دارن.این پست رو یکی از دوستان گرام لحظاتی پیش برای ما فرستاد.ما نیز برای رستگار شدن جویندگان علم اینجا زدیم به دیوار!

 

معادله 1

 

انسان = خوردن + خوابيدن + كار+ لذت

خر =  خوردن + حوابيدن

 

بنابراين:

انسان = خر + كار + لذت

 

در اينصورت:

انسان – لذت = خر + كار

 

به عبارت ديگر

انساني كه لذت نمي برد چون خري است كه فقط كار مي كند.

 

معادله 2

 

مرد = خوردن + خوابيدن + پس انداز كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابر اين:

مرد = خر+ پس انداز كردن

 

بنابر اين:

مرد - پس انداز = خر

 

به عبارت ديگر

مردهايي كه پس انداز نمي كنند با خر برابرند

 

معادله 3

 

زن = خوردن + خوابيدن + هزينه كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابراين:

زن = خر + هزينه كردن

 

در اينصورت:

زن – هزينه كردن = خر

 

به عبارت ديگر:

زنهايي كه هزينه نمي كنند خرند.

 

نتيجه گيري از معادلات 2 و 3

مردهايي كه پس انداز نمي كنند = زن هايي كه هزينه نمي كنند

 

بنابراين:

وقتيكه مردها پس انداز مي كنند از خر شدن زن هايشان جلوگيري مي كنند(نتيجه منطقي 1)

و زن هاييكه هزينه مي كنند از خر شدن مردهايشان جلوگيري مي كنند (نتيجه منطقي 2)

 

بنابر اين خواهيم داشت:

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزينه

 

بنابر اين....از نتايج منطقي 1 و 2 مي توانيم استنباط كنيم كه:

 

مرد + زن = 2خر كه با شادي در كنار هم زندگي مي كنند
نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 17:57 | لینک  | 

وقتی دارن یه در میسازن به این فکر  نمی کنن که قراره کی بازش کنه، فقط مهم اینه که قراره درِ کجا بشه.از چی محافظت کنه، روزی چند بار تا چند سال بازو بسته بشه...ولی یه روزی می رسه که درِ، با اینکه هنوز کار میکنه دیگه باز شدنش فایده نداره...

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 20:47 | لینک  | 

خانهء ما رو منور کردید با حظورتون

این دو شعر رو به مناسبت اعتراض یکی از دوستان مبنی بر تکرار مکررات، در این مکان نصب می کنیم باشد که رستگار شوند! در ضمن اگر شعر کسالت بار و تکراری و بی موضوع و پراکنده و بی هدف و بد قلق و گمراه کننده و پاپ و جوادو الخ بود، همینجا از دوستان گرام پوزش می طلبم!

 

۱-

من یک عروسکم! به تو اقرار شد زنی

این را برای حضرت مریم نمی کَنی

کافور میزنی به تنی که نمرده است

بازی تمام شد، الکی مرد بُرده است

یک اتفاق روی دلت پنجه می کشد

خون پخش میشودبه عبوری که ساده است

تردید ، روی پات ، ترک خورده... برنگرد

یک زن درست پشت سرت مرده ... برنگرد

یک زن تمام شهر ، تو را بو کشید ... بعد

در یک اتاق خیس ، تو را خوب دید ... بعد

مردی که زنده داخل قابی شکسته بود

چرخیده شد _ صدای کسی در اتاق ... دود

داری فرار می کنی از این صدای بد

تق تق ! یکی نیامده تا عاشقت کند

...من گیر میدهم به زنی که نشسته در

هی جیغ میزنم به خودم : بی شعورِ خر

خمیازه میکشد که خودش را ... به اتفاق

نزدیک میشود به شبح ، در مه اتاق

انگشت میکشد به لبش ، دستهای خیس

من جیغ میزنم ... وتو هی:هیس! هیس  هیس

آقا شما .. نه ! عاشق خوبی نمی شوید

با اسم مستعارِ علی ... مجتبی ... نوید

باید قبول ... میکنمش این گناه را

حالا چه فرق ... کرده شدی اشتباه را

هی فحش میدهم به خودم توبه میکنی

اما دوباره عشق ... پفک ... تخمه ژاپنی

زن پنجه میکشد به غروری که روی تخت

تهدید میشود _ به نفسهای داغ سخت

سیگارهای خیس بلندی که کم شدند

تصویر شاعرانه و روژ دار غم شدند

انکار میکنی که خودت را کشیده ای

تصویر میشوی ... که ببینند دیده ای

باطل کن این مقدس بی اعتبار را

از خود شروع می کنم این انفجار را

مریم ، گناه خنگ خدا ، هی کثیف تر

انجیل های پاره و قرآن پاره تر

تردید روی پات ، ترک خورده ... برنگرد

یک زن درست پشت سرت مرده ... برنگرد

بیدار می شوی و سرش میخورد به سنگ

مردی که توی پیرهنت مرده ... برنگرد

 

۲-

. . . و باز ، حس خداحافظی اجباری

صدای قهقهه در مجلس عزاداری

دوباره پنجره هایی که رو به دیوارند

و باز / میکنیش بدترین خود آزاری

شبیه حس زنی در ... که بد کتک خورده

و مرد آمده بالا سرش پرستاری

و طعم تلخ " تو هم دوستم نداری" در

زبان طعنه به معشوقه های بازاری

که لمس میکنی و لمس میشوی اما

تمام لذت زن از تو ، پول سیگاری

که روی تخت تو گیرانده می شود غمگین

در انتظار زمانی که پول بشماری

درست مثل کسی در مراسمی رسمی

که بی خیال تو پوشیده زیر شلواری

مهم نبوده مخاطب برای این شاعر

مهم نبوده کجاهای شعر، تکراری

دو دست لخت سفید و زمینه ای تاریک

جنازه ای که در عمق زمین ، به حفاری

فرو کشـــیـــــده شدم تا جهنمی نمدار

فرشته ای که نمی سوختم به ناچاری

شدم گناه بزرگی که آتشت میزد

هوا عوض شده ، باران / گرفته انگاری

خدا جنون زنانه ، لطافتی وحشی

صدای خوردن باران به شیشه را داری؟

دو چشم خیس معلق که در فضا ماتند

به شکل هندسی قبر... مثل بیماری

که باورش شده یک عمر مردگی کرده

که خونِ لختهء زن بوده در رگش جاری

صدای قهقههء  یک خدای اخراجی

کف مرتب اجساد در عزاداری

گرفته گریه اش اما بلند می خندد

که بر نیامده از دست هیچ کس کاری

 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 9:14 | لینک  | 

شبیه قصه ء ناگفته ای شنیدن داشت

بلاغتی که خدا آفرید ، دیدن داشت

و سبزسبز چمن های مرتع چشمش

برای گلهء چشمان من چریدن داشت

رسیده بود  به من مثل میوه ای مرغوب

که احتیاج به دستی برای چیدن داشت

دوباره سایهء سنگین روی خود را خورد

زمین که جاذبه اش خصلت جویدن داشت

و سبز سبز فرو برد در خودش او را

همیشه حسرت روزی به او رسیدن داشت

خدادوباره مرا آزمایشم می کرد

خدا که ریگ به کفشش در آفریدن داشت

شبیه آمدنش بود رفتنش اما

شبیه قصه ء ناگفته ای شنیدن داشت.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 15:35 | لینک  | 

...

آنقدر كه تاب آوردم
گورستان بزرگی شدم
نمی توانم بگویم
زمین چقدر دور است
یا تنها زبانی که بلدم
از دهان تو در نمی زند
اما همیشه کسی هست
جای سطرهای بعدی
منکر چشم های تو باشد؟

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 11:26 | لینک  | 

چند سالی(حدود ۱۰ سال) بود که دنبال متور محرکی برای بیرون اومدن از این رخوت بودم.با اینکه از ابتدا میدونستم تنها متوری که میتونه منو یک ذره تکون بده چیه..ولی نمیخواستم به سمتش برم.شاید میترسیدم شاید هم...!امروز تصمیم گرفتم عاشق بشم...

خدا آخر عاقبت هممونو به خیر کنه!

 

 

 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 16:39 | لینک  | 

ایشان رهبر لرهای جدایی طلب قلادز میباشند.

بنده از مریدان این ابر مرد هستم.

در ضمن ایشان صاحب نظرییه لرستان بزگ می باشند.که سالها در راه آزادی تلاش نمودند.

باشد که رستگار شوند.

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 16:13 | لینک  | 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 9:28 | لینک  | 

چند روزه یک سوال مهم فکر منو به خودش مشغول کرده و اون سوال اینه:"شب فراق که داند که تا سحر چند است؟" از تمام دوستانی که میتونن به این حقیر سراپا تقصیر کمک کنند تقاضای استمداد دارم.البته این دوتا سواله.اول اینکه چه کسی میداند که شب فراق تا سحر چند است"البته"بجز کسی که به زندان عشق در بند است!!" و دوم اینکه شب فراق تا سحر چند است؟

نکته۱:شب فراق در مقابل شب وصال!

نکته۲:از دادن قیمت برای شب وصال جدا خودداری کنید!!

نکته۳: از دوستانی که به واسطه ذهن منحرف به جوابهای غیر اخلاقی می اندیشند تقاضا دارم نظراتشون رو به صورت شخصی بفرستند.

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 16:18 | لینک  | 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 10:13 | لینک  | 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 10:12 | لینک  | 

حدس بزنین کی میتونه باشه!!

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 16:13 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 15:40 | لینک  | 

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد

در دل دوست به هر حيله رهي باد كرد

منظر ديده قدمگاه گدايان شده است

كاخ دل در خور اورنگ شهي بايدكرد

روشنای فلكي را اثري درما نيست 

حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد

شب كه خورشيد جهان تاب نهان از نظر است

قطع اين مرحله با نور مهي بايد كرد

خوش همي ميروي اي قافله سالار به راه

گذري جانب گمكرده رهي بايد كرد

گرمجاور نتوان بود به ميخانه ! نشاط

سجده از دور به هر صبحگهي بايدكرد.

(نشاط اصفهانی)

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 11:2 | لینک  | 

پيش ما خاطر شاد و دل غمناك يكي است

 حال آسوده و درد جگر چاك يكي است

 برگ عيش دگران روز به روزافزون است

 خرمن سوخته ماست كه با خاك يكي است

 در گلستان جهانم اثر عيش نماند

 همچنان به كه گلش با خس و خاشاك يكي است

 ما كه از خويش گذشتيم چه هجران چه وصال

 مردن و زيستن مردم بي باك يكي است

 آنچنانم كه جفاي تو ندانم زوفا

 زهر پيش من ديوانه و ترياك يكي است

 راحت و رنج فغاني زخيال من و توست

 راست بين باش كه نيك و بد افلاك يكياست

( بابا فغاني)

 

.

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 10:51 | لینک  | 

 

ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

ميشد بدانم اينكه خط سرنوشت من

از دفتر كدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسري گرفت

وان زخم كوچك دلم آخر جذام شد

گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت

ديگر تمام شد گل سرخم ؛ تمام شد

 شعر من از قبيله خون است خون من

فواره از دلم زد و آمد كلام شد

ما خون تازه در رگ عشقيم و عشق را

شعر من و شكوه تو رمز الدوام شد

بعد از تو باز عاشقي و باز ... آاه ... نه

اين داستان به نام تو اينجا تمام شد.

 

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 10:43 | لینک  | 

فال تلخ ترین قهوه شبانه ام

 دهانی بسته بود با خنده ای خاموش

 که لبانم را به چشیدن طعمی تلخ تر می خواند..

در اکنونی سرد تر از آن لبخند گرفتارم و دهان خشکیده ام غرق در هوس...

( از یکی که مثل ما نیست!)                                                                                                      

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 16:0 | لینک  | 

کلمات ، انتظار کودتا دارند.....

شب از ستاره های آسمان تنهاتر است . آری ، آری کلمات را رها کن به رهگذار حقیقت. بگذار سبب طغیان شوند !

گفتی که باد فراموش کرده ما را ، آری بر خاک افکنده یکی درختان پیر را.

نفرین باد بر آن بادی که تنی ناتوان را برزمین فرو انداخت.

وقتی که امید از دست برفت ما نیز دیگر رمقی براین طغیان نیافتیم.

جواب ما نفی ما بود...

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 10:21 | لینک  | 

با نگارش این کلمات به این دنیا قدم میگذارم.زایش نا گزیریست، امید دارم که این دنیا نیز سرشار از نا کامی نباشد..از تمامی دوستان گران سنگ عاجزانه میخواهم این حقیر کمترین را در راه رسیدن به هدف و برداشتن این بار سنگین یاری نمایند.

با تشکر

محمد میری

نوشته شده توسط محمد میری در ساعت 11:54 | لینک  |