شرح پریشانی
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند/محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
بي هدف پرسه مي زنم در تو چه كنم لا
ابالي ام ديگر؟
زن جوان غزلي با رديف آمد بود كه بر صحيفهي تقدير من مُسوَّد
بود زني كه مثل غزلهاي عاشقانهي من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد
بود مرا ز قيد زمان و مكان رها ميكرد
اگرچه خود به زمان و مكان مقيد
بود به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم ميان آمده و رفتگان سر آمد بود به جمله دل من مسنداليه
"آن زن" و " است " رابطه و "باشكوه" مسند بود ميان جامهي عرياني از تكلف خود
خلوص منتزع و خلسهي مجرد بود زن جوان، نه همين فرصت جواني من
كه از جواني من رخصت مجدد بود دو چشم داشت دو "سبز آبي " بلاتكليف كه بر دوراهي دريا – چمن
مردد بود به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق
نيست زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد
بود منزوی
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم به علی مظاهری شب كه گز مي كرد باران كوچه ها را ، مردي تمام خويش را تنها قدم زد اين شهر يك سلول - بي تو انفرادي - ست ، مردم شبيه ميله ي سلول سردند آن شب خدا هم پر كشيد از كوچه با خشم ، اما صداي بالهايش را شنيدم مي گفت بايد انعكاس درد باشي ، آيينه درد تمام توده ها باش آينده مان اما ترك مي خورد آن شب ، جادوگري از ترسِ مردن خويش را كشت كفتارهاي بالداري آسمان را تاريك كردند و حرم دارالزنا شد وقتي زمين فكر زنا با آسمان بود ، باران شبيه طفل نامشروع باريد × تو مرز سايه روشن تاريخ هستي ، از شرق تا غزب از تو مي گويند مردم اما زني بي پرده راه نور را بست ، خورشيد تسليم كسوف مطلقي شد
با
صراحت سخن نمي گويم "عاشق احتمالي"ام ديگر
روز
ها مي خزم درون خودم شب دوباره به راه مي افتم
گاهي عاقل و گاه ديـــوانه پاك حالي به حالي ام ديگـــر
با خيال قشنـگ عشـــق شما مدتي مي شود كه درگيرم
احتمال شكستنم بالاست…آري
آري …سفالي ام ديگر
من كه ديگر قفس نشين شده ام و تو بايد به فكر خود باشي
نه. به درد تو هم نخواهـــد خورد آسمان خيالي ام ديگــــر
پاسخ چشمهاي خوب شما يك "نه"ي دوستانه زيباست
بعد از اين بي جواب خواهد ماند جمله هاي سوالي ام ديگر
اين
"حقيقت" شبيه كابوسي روح من را هلاك خواهد كرد :
جاي دستان گـرم تــو خالي ست توي دستان خالي ام ديگر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن مرد من بودم كه بي چشمانت آن شب ، حتي طلوع ماه حالم را به هم زد
بايد دوباره كوله بارم را ببندم ، اين شعر از بيت نخست از كوچ دم زد
با نور بر پيشاني ام حك كرد :«شاعر» ، خط سياه سرنوشتم را رقم زد
يك عمر با اين درد ناليده است اين مرد ، يك عمر در اين راه با جرات قلم زد
عفريته اي با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آيينه هاي جام جم زد
با سنگهاي آذرين بايد به بال نا كفتران نانجيب ناحَرَم زد !
لاجرعه خون آسمان را سر كشيدند ، از آسمان تنها همين يك جرعه باقيست
شايد خدا بخشيده شيطان را كه آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد
يك زن به عقد دائم شيطان در آمد ، گويي زمين و آسمان را بر سرم زد
بگذار هر كس هر چه مي خواهد بگويد ، اين شعر جذر كل اديان الهي ست
« ما يسطرون » بايد سراسر عشق باشد وقتي خدا فرياد « نون و القلم » زد
صبح همان شب كه مرا با خويش بردي ، خورشيد هنگام طلوع از غرب دم زد
منظومه ي خورشيدي ام را او به هم ريخت ، بين من و خورشيد من را او به هم زد ![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

