تبليغاتX
شرح پریشانی








شرح پریشانی

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند/محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

بي هدف پرسه مي زنم در تو چه كنم لا ابالي ام ديگر؟
با صراحت سخن نمي گويم "عاشق احتمالي"ام ديگر


روز ها مي خزم درون خودم شب دوباره به راه مي افتم
گاهي عاقل و گاه ديـــوانه پاك حالي به حالي ام ديگـــر


با خيال قشنـگ عشـــق شما مدتي مي شود كه درگيرم
احتمال شكستنم بالاست
آري آري سفالي ام ديگر


من كه ديگر قفس نشين شده ام و تو بايد به فكر خود باشي
نه. به درد تو هم نخواهـــد خورد آسمان خيالي ام ديگــــر


پاسخ چشمهاي خوب شما يك "نه"ي دوستانه زيباست
بعد از اين بي جواب خواهد ماند جمله هاي سوالي ام ديگر


اين "حقيقت" شبيه كابوسي روح من را هلاك خواهد كرد :
جاي دستان گـرم تــو خالي ست توي دستان خالي ام ديگر

 

نوشته شده در 91/02/24ساعت 21:53 توسط میر|



زن جوان غزلي با رديف آمد بود

كه بر صحيفه‌ي تقدير من مُسوَّد بود

زني كه مثل غزلهاي عاشقانه‌ي من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قيد زمان و مكان رها مي‌كرد

اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود

به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم

ميان آمده و رفتگان سر آمد بود

به جمله دل من مسنداليه "آن زن"

و " است " رابطه  و "باشكوه" مسند بود

ميان جامه‌ي عرياني از تكلف خود

خلوص منتزع و خلسه‌ي مجرد بود

زن جوان، نه همين فرصت جواني من

كه از جواني من رخصت مجدد بود

دو چشم داشت دو "سبز  آبي " بلاتكليف

كه بر دوراهي دريا چمن مردد بود

به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست

زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود

منزوی

نوشته شده در 90/12/04ساعت 21:42 توسط میر|



شبیه قصه ء ناگفته ای شنیدن داشت
بلاغتی که خدا آفرید ، دیدن داشت
و سبزسبز چمن های مرتع چشمش
برای گلهء چشمان من چریدن داشت

رسیده بود به من مثل میوه ای مرغوب
که احتیاج به دستی برای چیدن داشت
دوباره سایهء سنگین روی خود را خورد
زمین که جاذبه اش خصلت جویدن داشت

و سبز سبز فرو برد در خودش او را
همیشه حسرت روزی به او رسیدن داشت
خدادوباره مرا آزمایشم می کرد
خدا که ریگ به کفشش در آفریدن داشت

شبیه آمدنش بود رفتنش اما
شبیه قصه ء ناگفته ای شنیدن داشت.

نوشته شده در 90/11/28ساعت 21:52 توسط میر|



صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

نوشته شده در 90/07/12ساعت 10:56 توسط میر|



 

به علی مظاهری

شب كه گز مي كرد باران كوچه ها را ، مردي تمام خويش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم كه بي چشمانت آن شب ، حتي طلوع ماه حالم را به هم زد

اين شهر يك سلول - بي تو انفرادي - ست ، مردم شبيه ميله ي سلول سردند
بايد دوباره كوله بارم را ببندم ، اين شعر از بيت نخست از كوچ دم زد

آن شب خدا هم پر كشيد از كوچه با خشم ، اما صداي بالهايش را شنيدم
با نور بر پيشاني ام حك كرد :«شاعر» ، خط سياه سرنوشتم را رقم زد

مي گفت بايد انعكاس درد باشي ، آيينه درد تمام توده ها باش
يك عمر با اين درد ناليده است اين مرد ، يك عمر در اين راه با جرات قلم زد

آينده مان اما ترك مي خورد آن شب ، جادوگري از ترسِ مردن خويش را كشت
عفريته اي با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آيينه هاي جام جم زد

كفتارهاي بالداري آسمان را تاريك كردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهاي آذرين بايد به بال نا كفتران نانجيب ناحَرَم زد !

لاجرعه خون آسمان را سر كشيدند ، از آسمان تنها همين يك جرعه باقيست
شايد خدا بخشيده شيطان را كه آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد

وقتي زمين فكر زنا با آسمان بود ، باران شبيه طفل نامشروع باريد
يك زن به عقد دائم شيطان در آمد ، گويي زمين و آسمان را بر سرم زد

×
بگذار هر كس هر چه مي خواهد بگويد ، اين شعر جذر كل اديان الهي ست
« ما يسطرون » بايد سراسر عشق باشد وقتي خدا فرياد « نون و القلم » زد

تو مرز سايه روشن تاريخ هستي ، از شرق تا غزب از تو مي گويند مردم
صبح همان شب كه مرا با خويش بردي ، خورشيد هنگام طلوع از غرب دم زد

اما زني بي پرده راه نور را بست ، خورشيد تسليم كسوف مطلقي شد
منظومه ي خورشيدي ام را او به هم ريخت ، بين من و خورشيد من را او به هم زد

 

نوشته شده در 90/01/10ساعت 23:54 توسط میر|




مطالب پيشين
» نه
» آبی
» سبز
» دل دیوانه
» تولدی دیگر
Design By : ParsSkin.Com